سلامالان توخردادهستیم دوماه ازنوشتن سری قبلم میگذره هنوز زندگی همونجوره تغییری حس نکردممشکلات کاریم هستن نمیخوام بهشون فکرکنم نمیخوام حرصشون روبخورم نهایت ته همه چی مردن هست دیگه حرص چی رو بخورمازخودم ناراحتم که 44سالم شذه نه بچه ای دارم نه کاری کردم روزهام به بیهودگی میگذره به ارزوهام نرسیدم یه ادم که هچچکاری نمکینه فقد خیالپردازی وحرف مفت زدناینسری پری اومد کلی گریه کردم خدا رو دعوا کردم فحش دادم واقعن به کسایی که بچه دارند حسودیم میشه خیلی ها لیاقت ندارن توان مالی ندارن هزارتا مشکل دارن ولی خدا فرت فرت بهشون بچه میده کارخدا رو نمیفهممنمیدنم اخرین بارکی ازته ذل خندیدم شادنیستم همه چیزم خوبه شوهر زندگی اوضاع مالی ولی دلم غمگینه ازاین زندگی که صدای بچه نیست توش هرروز گریه میکنم انگیزه برای کارای دیگه هم ندارممیدونم نباید ناشکر باشم ولی دلم خیلی گرفته خیلی روزی نیست که گریه نکنمتواردیبهشت یه هفته مادرپدرم اومدن اینجا دکتررفتن همه کارها ومراقبت هاشون روخودم کردم اخرش بابام بهم تیکه ئروند ودلم روشکونداینهمه خونوادههای همسسایه ها میان من میرم عزت احترام میکنم ولی هیجمدوم نیومدن یه سلامی هم به خونواده ام کنن بعدش تاز طلبکارهم بودن دلم ازهمه شون گرفتهیه همسایه سابق اومدباشوهرجدیدش که دعوت شدن خونه امون خوب بود زنه قبلا خیلی قیر بود این شوهرش پولدارهست حسابی سروضعش شیک بودبعداز چند هفته میخوایم بریم شهرستان .وقتی دیربه دیر میریم سختمه وبرگشتن ازاونجاهم برام سختهخونه پنجمی هم منتقل شذن دارن میارن تا اخر ماهخونه سومی هم رفتن ماموریت سه ماه نیستنخونه ششمی هم دارن ازاینجا میرنخونه اولی هم گفته میخوایم جابجا بشیمفعلا همه دارن تغییر میکنن ومیرن دوست دارم اگر میخوایم بریم بریم توخونه ای
برچسب:
نویسنده: مهتاب هاشمی
تاريخ: دوشنبه
14 خرداد
1403 ساعت: 4:23